غزل شمارهٔ ۱۵۳۶ – میان ما درآ ما عاشقانیم
میان ما درآ ما عاشقانیم که تا در باغ عشقت درکشانیم مقیم خانه ما شو چو سایه که ما خورشید را همسایگانیم چو جان اندر جهان گر ناپدیدیم چو عشق عاشقان گر بینشانیم...
غزل شمارهٔ ۱۵۳۷ – چرا شاید چو ما شه زادگانیم
چرا شاید چو ما شه زادگانیم که جز صورت ز یک دیگر ندانیم چو مرغ خانه تا کی دانه چینیم چه شد دریا چو ما مرغابیانیم برو ای مرغ خانه تو چه دانی که ما مرغان در آن...
غزل شمارهٔ ۱۵۳۸ – بر آن بودم که فرهنگی بجویم
بر آن بودم که فرهنگی بجویم که آن مه رو نهد رویی به رویم بگفتم یک سخن دارم به خاطر به پیش آ تا به گوش تو بگویم که خوابی دیدهام من دوش ای جان ز تو خواهم که...
غزل شمارهٔ ۱۵۳۹ – مگردان روی خود ای دیده رویم
مگردان روی خود ای دیده رویم به من بنگر که تا از تو برویم سبوی جسمم از چشمهات پرآب است مکن ای سنگ دل مشکن سبویم تو جویایی و من جویانتر از تو که داند تو چه جویی...
غزل شمارهٔ ۱۵۴۰ – بیا با هم سخن از جان بگوییم
بیا با هم سخن از جان بگوییم ز گوش و چشمها پنهان بگوییم چو گلشن بیلب و دندان بخندیم چو فکرت بیلب و دندان بگوییم به سان عقل اول سر عالم دهان بربسته تا پایان...
غزل شمارهٔ ۱۵۲۳ – نه آن شیرم که با دشمن برآیم
نه آن شیرم که با دشمن برآیم مرا این بس که من با من برآیم چو خاک پای عشقم تو یقین دان کز این گِل چون گل و سوسن برآیم سیهپوشم چو شب من از غم عشق وزین شب چون مه...