غزل شمارهٔ ۱۵۳۰ – من و تو دوش شب بیدار بودیم
من و تو دوش شب بیدار بودیم همه خفتند و ما بر کار بودیم حریف غمزه غماز گشتیم به پیش طره طرار بودیم بیا تا ظاهر و پیدا بگوییم که با عشق نهانی یار بودیم اگر چه...
غزل شمارهٔ ۱۵۳۱ – بیا کامروز شه را ما شکاریم
بیا کامروز شه را ما شکاریم سر خویش و سر عالم نداریم بیا کامروز چون موسی عمران به مردی گرد از دریا برآریم همه شب چون عصا افتاده بودیم چو روز آمد چو ثعبان...
غزل شمارهٔ ۱۵۱۲ – گهی در گیرم و گه بام گیرم
گهی در گیرم و گه بام گیرم چو بینم روی تو آرام گیرم زبون خاص و عامم در فراقت بیا تا ترک خاص و عام گیرم دلم از غم گریبان می دراند که کی دامان آن خوش نام گیرم...
غزل شمارهٔ ۱۵۱۳ – اگر سرمست اگر مخمور باشم
اگر سرمست اگر مخمور باشم مهل کز مجلس تو دور باشم رخم از قبلهٔ جان نور گیرد چو با یاد تو اندر گور باشم قرارم کی بود خود در تک گور چو بر دمگاه نفخ صور باشم صد...
غزل شمارهٔ ۱۵۱۴ – خداوندا مده آن یار را غم
خداوندا مده آن یار را غم مبادا قامت آن سرو را خم تو می دانی که جان باغ ما اوست مبادا سرو جان از باغ ما کم همیشه تازه و سرسبز دارش بر او افشان کرامتها دمادم...
غزل شمارهٔ ۱۵۱۵ – چه نزدیک است جان تو به جانم
چه نزدیک است جان تو به جانم که هر چیزی که اندیشی بدانم از این نزدیکتر دارم نشانی بیا نزدیک و بنگر در نشانم به درویشی بیا اندر میانه مکن شوخی مگو کاندر میانم...