غزل شمارهٔ ۱۵۱۶ – چه نزدیک است جان تو به جانم
چه نزدیک است جان تو به جانم که هر چیزی که اندیشی بدانم ضمیر همدگر دانند یاران نباشم یار صادق گر ندانم چو آب صاف باشد یار با یار که بنماید در او عکس بنانم اگر...
غزل شمارهٔ ۱۵۱۷ – مرا گویی کهرایی؟ من چه دانم
مرا گویی کهرایی؟ من چه دانم چنین مجنون چرایی؟ من چه دانم مرا گویی بدین زاری که هستی به عشقم چون برآیی؟ من چه دانم منم در موج دریاهای عشقت مرا گویی کجایی؟ من...
غزل شمارهٔ ۱۵۱۸ – من آن ماهم که اندر لامکانم
من آن ماهم که اندر لامکانم مجو بیرون مرا در عین جانم تو را هر کس به سوی خویش خواند تو را من جز به سوی تو نخوانم مرا هم تو به هر رنگی که خوانی اگر رنگین اگر...
غزل شمارهٔ ۱۵۱۹ – بیا کامروز بیرون از جهانم
بیا کامروز بیرون از جهانم بیا کامروز من از خود نهانم گرفتم دشنهای وز خود بریدم نه آنِ خود نه آنِ دیگرانم غلط کردم نبریدم من از خود که این تدبیر بیمن کرد جانم...
غزل شمارهٔ ۱۵۲۰ – مرا پرسی که چونی؟ بین که چونم
مرا پرسی که چونی؟ بین که چونم خرابم بیخودم مستِ جنونم مرا از کاف و نون آورد در دام از آن هیبت دوتا چون کاف و نونم پریزاده مرا دیوانه کردهست مسلمانان که...
غزل شمارهٔ ۱۵۲۱ – من از عالم تو را تنها گزینم
من از عالم تو را تنها گزینم روا داری که من غمگین نشینم؟! دل من چون قلم اندر کف توست ز توست ار شادمان و گر حزینم به جز آنچه تو خواهی من چه باشم؟ به جز آنچه...