روانشناسیکتاب

کتاب تفکر، سریع و کند Thinking, Fast and Slow

خلاصه کتاب تفکر، سریع و کند دنیل کانمن

کتاب تفکر، سریع و کند Thinking, Fast and Slow

دنیل کانمن | Daniel Kahneman

ذهن ما همواره تحت تأثیر دو شیوه‌ی متفاوت فکر کردن عمل می‌کند؛ یکی سریع، خودکار و شهودی، و دیگری آرام، منطقی و سنجیده.

درون ذهن هر یک از ما داستانی جذاب در جریان است؛ داستانی شبیه یک فیلم که دو شخصیت اصلی دارد، با فراز و نشیب‌ها، کشمکش‌ها و تصمیم‌های سرنوشت‌ساز. شخصیت اول، سیستم ۱ است؛ بخشی که سریع، غریزی، خودکار و شهودی عمل می‌کند. شخصیت دوم، سیستم ۲ است؛ بخشی که با تأمل، تحلیل، منطق و محاسبه تصمیم می‌گیرد.

تعامل و گاهی تقابل این دو سیستم است که مشخص می‌کند چگونه فکر می‌کنیم، قضاوت می‌کنیم، تصمیم می‌گیریم و در نهایت چگونه رفتار می‌کنیم.

سیستم ۱ بخشی از ذهن ماست که به‌صورت شهودی، سریع و خودکار عمل می‌کند؛ اغلب هم بدون اینکه خودمان متوجه این فرایند باشیم. برای مثال، اگر ناگهان صدای بسیار بلندی بشنوید، احتمالاً بی‌اختیار سرتان را به سمت صدا برمی‌گردانید و تمام توجهتان به آن جلب می‌شود. این واکنش، حاصل عملکرد سیستم ۱ است.

این توانایی، یادگار فرایند تکامل انسان است. در طول تاریخ، واکنش‌های سریع و تصمیم‌گیری‌های آنی شانس بقا را افزایش می‌دادند و به همین دلیل این سیستم در ذهن ما شکل گرفته است.

در مقابل، سیستم ۲ همان بخشی از ذهن است که هنگام تفکر آگاهانه، استدلال، تصمیم‌گیری و شکل‌دادن به باورها از آن استفاده می‌کنیم. این سیستم مسئول فعالیت‌هایی مانند خودکنترلی، انتخاب‌های سنجیده و تمرکز آگاهانه روی یک مسئله است.

برای مثال، تصور کنید در میان یک جمعیت به دنبال فرد خاصی می‌گردید. ذهن شما با تمرکز، ویژگی‌های ظاهری او را مرور می‌کند و هر سرنخی را که به پیدا کردنش کمک کند به خاطر می‌آورد. همین تمرکز باعث می‌شود عوامل حواس‌پرتی را نادیده بگیرید و توجهتان فقط روی هدف باقی بماند. اگر این تمرکز را حفظ کنید، احتمالاً خیلی زود او را پیدا می‌کنید؛ اما اگر حواستان پرت شود، پیدا کردنش به‌مراتب سخت‌تر خواهد شد.

همان‌طور که در ادامه‌ی این کتاب خواهیم دید، تعامل میان این دو سیستم نقش تعیین‌کننده‌ای در رفتار ما دارد. بسیاری از تصمیم‌ها، قضاوت‌ها و واکنش‌های روزمره‌ی ما نتیجه‌ی همکاری یا گاهی کشمکش میان سیستم ۱ و سیستم ۲ هستند؛ اینکه کدام‌یک در یک موقعیت خاص کنترل را به دست بگیرد، تا حد زیادی مشخص می‌کند چگونه فکر کنیم، چه تصمیمی بگیریم و چگونه عمل کنیم.

ذهن تنبل؛ وقتی تنبلی ذهن باعث خطا می‌شود

برای اینکه تفاوت عملکرد این دو سیستم را بهتر درک کنید، به این معمای معروف پاسخ دهید:

یک چوب بیسبال و یک توپ، روی هم ۱٫۱۰ دلار قیمت دارند. قیمت چوب، یک دلار بیشتر از قیمت توپ است. قیمت توپ چقدر است؟

اگر اولین عددی که به ذهنتان رسید ۱۰ سنت بود، شما هم مانند بیشتر افراد تحت تأثیر سیستم ۱ قرار گرفته‌اید؛ سیستمی که سریع و شهودی پاسخ می‌دهد. اما این پاسخ اشتباه است.

یک لحظه مکث کنید و مسئله را دوباره با دقت حساب کنید.

متوجه اشتباه شدید؟

پاسخ درست ۵ سنت است. چون اگر توپ ۵ سنت باشد، چوب ۱ دلار و ۵ سنت قیمت خواهد داشت و مجموع آن‌ها دقیقاً ۱ دلار و ۱۰ سنت می‌شود.

این مثال نشان می‌دهد که ذهن ما اغلب ترجیح می‌دهد به جای صرف انرژی برای تحلیل، به اولین پاسخ شهودی اکتفا کند؛ و همین تنبلی ذهن گاهی باعث می‌شود حتی در ساده‌ترین مسائل نیز دچار خطا شویم.

آنچه اتفاق افتاد این بود که سیستم ۱ کنترل را در دست گرفت و بر اساس شهود، خیلی سریع پاسخی ارائه داد؛ اما این پاسخ بیش از حد عجولانه بود.

در حالت عادی، هر زمان سیستم ۱ با مسئله‌ای روبه‌رو شود که از عهده‌ی آن برنمی‌آید، از سیستم ۲ کمک می‌گیرد تا با تحلیل و استدلال پاسخ درست را پیدا کند. اما در معمای چوب و توپ، سیستم ۱ فریب می‌خورد. مسئله را ساده‌تر از آنچه واقعاً هست تصور می‌کند و به اشتباه فکر می‌کند که به‌تنهایی از پس آن برمی‌آید.

این مثال، یک ویژگی مهم ذهن انسان را آشکار می‌کند: تنبلی ذهنی.

ذهن ما به‌طور طبیعی تلاش می‌کند برای هر کار، کمترین میزان انرژی ممکن را مصرف کند؛ اصلی که روان‌شناسان آن را «قانون کمترین تلاش» می‌نامند. از آنجا که فعال کردن سیستم ۲ به تمرکز و انرژی بیشتری نیاز دارد، ذهن تا زمانی که احساس نکند واقعاً لازم است، سراغ آن نمی‌رود و ترجیح می‌دهد به پاسخ سریع و شهودی سیستم ۱ اکتفا کند؛ حتی اگر آن پاسخ اشتباه باشد.

این تنبلی ذهنی پیامد مهمی دارد؛ زیرا به‌کارگیری سیستم ۲ یکی از پایه‌های اصلی هوش و تفکر عمیق است.

پژوهش‌ها نشان می‌دهند افرادی که مهارت‌هایی مانند تمرکز، خودکنترلی و تفکر تحلیلی را بیشتر تمرین می‌کنند، معمولاً عملکرد بهتری در آزمون‌های هوش نیز دارند. معمای چوب و توپ نمونه‌ی ساده‌ای از همین موضوع است؛ اگر ذهن فقط چند لحظه از سیستم ۲ کمک می‌گرفت و پاسخ را دوباره بررسی می‌کرد، به‌راحتی از این اشتباه رایج جلوگیری می‌شد.

به همین دلیل، هر بار که ذهن از روی تنبلی از فعال کردن سیستم ۲ خودداری می‌کند، در واقع بخشی از ظرفیت واقعی هوش و توانایی استدلال خود را بلااستفاده می‌گذارد. استفاده‌ی آگاهانه از این سیستم، به ما کمک می‌کند تصمیم‌های دقیق‌تر، منطقی‌تر و کم‌خطاتری بگیریم.

خلبان خودکار ذهن؛ چرا همیشه کنترل کامل افکار و رفتارمان را در دست نداریم؟

به این کلمه‌ی ناقص نگاه کنید:

SO_P

احتمالاً در نگاه اول چیز خاصی به ذهنتان نمی‌رسد. اما اگر قبل از آن، کلمه‌ی EAT (غذا خوردن) را ببینید، به احتمال زیاد این کلمه را به شکل SOUP (سوپ) کامل می‌کنید.

حالا تصور کنید به جای EAT، ابتدا کلمه‌ی SHOWER (دوش) را دیده باشید. این بار احتمالاً همان حروف را به صورت SOAP (صابون) کامل خواهید کرد.

این پدیده در روان‌شناسی «آغازگری» (Priming) نام دارد.

آغازگری زمانی رخ می‌دهد که دیدن یا تجربه‌ی یک کلمه، مفهوم یا رویداد، ذهن ما را به‌طور ناخودآگاه برای یادآوری مفاهیم مرتبط آماده می‌کند. به بیان دیگر، بسیاری از افکار، قضاوت‌ها و حتی رفتارهای ما تحت تأثیر اطلاعاتی قرار می‌گیرند که لحظاتی قبل دریافت کرده‌ایم، بدون آنکه خودمان از این تأثیر آگاه باشیم.

این مثال نشان می‌دهد که ذهن ما همیشه آگاهانه تصمیم نمی‌گیرد؛ گاهی «خلبان خودکار» ذهن، بی‌آنکه متوجه باشیم، مسیر فکر کردن و تصمیم گرفتن ما را تعیین می‌کند.

اثر آغازگری فقط بر شیوه‌ی فکر کردن ما تأثیر نمی‌گذارد؛ بلکه می‌تواند رفتارمان را نیز تغییر دهد. همان‌طور که شنیدن یا دیدن برخی کلمات ذهن ما را در مسیری خاص قرار می‌دهد، بدن ما هم می‌تواند ناخودآگاه تحت تأثیر همین محرک‌ها قرار بگیرد.

برای مثال، در یک پژوهش، از شرکت‌کنندگان خواسته شد با کلماتی مانند «چین‌وچروک» یا «فلوریدا» (که معمولاً با سالمندی تداعی می‌شوند) کار کنند. نتیجه جالب بود؛ آن‌ها پس از پایان آزمایش، بدون اینکه خودشان متوجه باشند، آهسته‌تر از همیشه راه می‌رفتند.

نکته‌ی شگفت‌انگیز اینجاست که این تغییرات کاملاً ناخودآگاه رخ می‌دهند. ما نه متوجه می‌شویم که ذهنمان تحت تأثیر قرار گرفته و نه آگاهانه تصمیم می‌گیریم رفتارمان را تغییر دهیم.

این پدیده نشان می‌دهد برخلاف آنچه بسیاری تصور می‌کنند، ما همیشه کنترل کامل و آگاهانه‌ای بر افکار، قضاوت‌ها و تصمیم‌های خود نداریم. ذهن ما به‌طور مداوم از محیط، فرهنگ و تعاملات اجتماعی اطرافمان تأثیر می‌پذیرد و همین عوامل، بی‌آنکه بدانیم، مسیر بسیاری از انتخاب‌ها و رفتارهای ما را شکل می‌دهند.

برای درک بهتر اثر آغازگری، پژوهش‌های کاتلین وُس مثال جالبی ارائه می‌کنند. او نشان داد که صرفِ قرار گرفتن در معرض مفهوم پول، می‌تواند رفتار انسان را تغییر دهد.

در این پژوهش، افرادی که پیش از انجام آزمایش تصاویر یا نشانه‌هایی مرتبط با پول را دیده بودند، نسبت به دیگران مستقل‌تر رفتار می‌کردند؛ تمایل کمتری به کمک گرفتن از دیگران داشتند، کمتر حاضر بودند به درخواست دیگران پاسخ مثبت بدهند و ترجیح می‌دادند کارهایشان را به‌تنهایی انجام دهند.

نتیجه‌ی مهم این تحقیق این است که اگر در جامعه‌ای زندگی کنیم که دائماً با محرک‌های مرتبط با پول احاطه شده‌ایم، این محرک‌ها ممکن است به‌تدریج ما را به سمت فردگرایی بیشتر و نوع‌دوستی کمتر سوق دهند؛ آن هم بدون اینکه خودمان متوجه این تغییر باشیم.

در نهایت، آغازگری فقط یک پدیده‌ی روان‌شناختی ساده نیست. همانند بسیاری از عوامل اجتماعی و فرهنگی، می‌تواند بر افکار، قضاوت‌ها، تصمیم‌ها و رفتارهای ما اثر بگذارد. این رفتارها نیز به نوبه‌ی خود فرهنگ جامعه را شکل می‌دهند و بر نوع دنیایی که در آن زندگی می‌کنیم، تأثیر عمیقی می‌گذارند.

قضاوت‌های آنی؛ چگونه ذهن، حتی زمانی که اطلاعات کافی برای یک تصمیم منطقی ندارد، به‌سرعت دست به انتخاب می‌زند

فرض کنید در یک مهمانی با فردی به نام «بن» آشنا می‌شوید و صحبت کردن با او برایتان خوشایند است. بعداً کسی از شما می‌پرسد آیا کسی را می‌شناسید که ممکن است مایل باشد به یک مؤسسه خیریه کمک کند. شما به یاد «بن» می‌افتید، با اینکه تنها چیزی که درباره او می‌دانید این است که خوش‌برخورد و خوش‌صحبت است.

به بیان دیگر، چون یکی از ویژگی‌های «بن» را دوست داشتید، ناخودآگاه فرض می‌کنید سایر ویژگی‌های او نیز مثبت هستند. ما اغلب افراد را، با وجود اینکه اطلاعات بسیار کمی درباره آن‌ها داریم، تأیید یا رد می‌کنیم.

گرایش ذهن ما به ساده‌سازی بیش از حد، در شرایطی که اطلاعات کافی در اختیار ندارد، اغلب به خطاهای قضاوت منجر می‌شود. به این پدیده انسجام هیجانی اغراق‌آمیز یا اثر هاله‌ای (Halo Effect) گفته می‌شود؛ یعنی احساس مثبت شما نسبت به خوش‌برخورد بودن «بن»، هاله‌ای مثبت پیرامون شخصیت او ایجاد می‌کند، در حالی که در واقع چیز زیادی درباره او نمی‌دانید.

اما این تنها میانبری نیست که ذهن هنگام قضاوت از آن استفاده می‌کند.

پدیده دیگری نیز وجود دارد که سوگیری تأییدی (Confirmation Bias) نام دارد. این سوگیری به تمایل افراد برای پذیرش اطلاعاتی اشاره دارد که باورهای قبلی آن‌ها را تأیید می‌کند و همچنین باعث می‌شود اطلاعاتی را که به آن‌ها القا می‌شود، راحت‌تر بپذیرند.

برای مثال، اگر از شما بپرسند: «آیا جیمز فردی صمیمی است؟» پژوهش‌ها نشان داده‌اند که اگر هیچ اطلاعات دیگری در اختیار نداشته باشیم، احتمال زیادی دارد جیمز را فردی صمیمی تصور کنیم؛ زیرا ذهن به‌طور خودکار ایده‌ای را که در سؤال مطرح شده است، تأیید می‌کند.

اثر هاله‌ای و سوگیری تأییدی هر دو به این دلیل رخ می‌دهند که ذهن ما مشتاق است هرچه سریع‌تر به یک قضاوت برسد. اما این شتاب‌زدگی اغلب به اشتباه منجر می‌شود، زیرا همیشه اطلاعات کافی برای یک قضاوت دقیق در اختیار نداریم. در نتیجه، ذهن با تکیه بر القائات نادرست و ساده‌سازی‌های بیش از حد، جاهای خالی اطلاعات را پر می‌کند و ممکن است ما را به نتیجه‌گیری‌های اشتباه برساند.

همانند پدیده آغازگری، این فرایندهای شناختی نیز بدون آگاهی ما رخ می‌دهند و بر انتخاب‌ها، قضاوت‌ها و رفتارهای ما تأثیر می‌گذارند.

میانبرهای ذهنی (Heuristics): ذهن چگونه با استفاده از میانبرها، تصمیم‌های سریع می‌گیرد.

اغلب در موقعیت‌هایی قرار می‌گیریم که باید خیلی سریع قضاوت یا تصمیم‌گیری کنیم. برای کمک به انجام این کار، ذهن ما میانبرهای کوچکی را ایجاد کرده است که به ما کمک می‌کنند محیط اطرافمان را به‌سرعت درک کنیم. به این میانبرها هیوریستیک‌ها (Heuristics) گفته می‌شود.

این فرایندها بیشتر اوقات بسیار مفید هستند، اما مشکل اینجاست که ذهن ما تمایل دارد بیش از حد از آن‌ها استفاده کند. به‌کارگیری آن‌ها در موقعیت‌هایی که مناسبشان نیست، می‌تواند باعث بروز خطا شود. برای درک بهتر هیوریستیک‌ها و اشتباهاتی که ممکن است ایجاد کنند، می‌توان دو نوع از آن‌ها را بررسی کرد: هیوریستیک جانشینی و هیوریستیک دسترس‌پذیری.

هیوریستیک جانشینی زمانی رخ می‌دهد که به‌جای پاسخ دادن به سؤال اصلی، به سؤال ساده‌تری پاسخ می‌دهیم.

برای مثال، این سؤال را در نظر بگیرید:
«این زن نامزد سمت کلانتر است. او تا چه اندازه در این سمت موفق خواهد بود؟»

ذهن ما به‌طور خودکار این سؤال را با سؤال ساده‌تری جایگزین می‌کند، مانند:
«آیا این زن شبیه کسی به نظر می‌رسد که کلانتر خوبی باشد؟»

در نتیجه، به‌جای اینکه درباره سوابق، تجربه و برنامه‌های این نامزد تحقیق کنیم، فقط از خود می‌پرسیم آیا او با تصویر ذهنی ما از یک کلانتر خوب مطابقت دارد یا نه. متأسفانه، اگر ظاهر یا ویژگی‌های او با این تصویر ذهنی همخوانی نداشته باشد، ممکن است او را رد کنیم؛ حتی اگر سال‌ها تجربه موفق در مبارزه با جرم داشته باشد و بهترین گزینه برای این سمت باشد.

نوع دیگر، هیوریستیک دسترس‌پذیری است. در این حالت، ما احتمال وقوع رویدادهایی را که بیشتر درباره آن‌ها شنیده‌ایم یا راحت‌تر به یاد می‌آوریم، بیش از حد واقعی برآورد می‌کنیم.

برای مثال، سکته مغزی جان افراد بسیار بیشتری را نسبت به حوادث از بین می‌برد. با این حال، یک پژوهش نشان داد که ۸۰ درصد از شرکت‌کنندگان، مرگ ناشی از حادثه را محتمل‌تر می‌دانستند. دلیل این موضوع آن است که رسانه‌ها بیشتر درباره حوادث گزارش می‌دهند و این اتفاقات تأثیر عاطفی قوی‌تری بر ما می‌گذارند. به همین دلیل، مرگ‌های ناشی از حوادث را راحت‌تر از مرگ‌های ناشی از سکته مغزی به یاد می‌آوریم و ممکن است نسبت به این خطرها واکنشی نامتناسب نشان دهیم.

درک ضعیف از اعداد؛ چرا در فهم آمار با مشکل روبه‌رو می‌شویم و به همین دلیل مرتکب اشتباهات قابل پیشگیری می‌شویم.

چگونه می‌توان پیش‌بینی کرد که احتمال وقوع یک رویداد چقدر است؟

یکی از روش‌های مؤثر، در نظر گرفتن نرخ پایه (Base Rate) است. نرخ پایه به یک مبنای آماری گفته می‌شود که سایر برآوردهای آماری بر آن تکیه دارند. برای مثال، فرض کنید یک شرکت بزرگ تاکسیرانی ۲۰ درصد تاکسی زرد و ۸۰ درصد تاکسی قرمز دارد. در این صورت، نرخ پایه تاکسی‌های زرد ۲۰ درصد و نرخ پایه تاکسی‌های قرمز ۸۰ درصد است. اگر تاکسی سفارش دهید و بخواهید رنگ آن را حدس بزنید، با در نظر گرفتن این نرخ‌های پایه، احتمالاً پیش‌بینی نسبتاً دقیقی خواهید داشت.

بنابراین، هنگام پیش‌بینی وقوع یک رویداد، باید همیشه نرخ پایه را در نظر داشته باشیم؛ اما متأسفانه معمولاً این کار را نمی‌کنیم. در واقع، نادیده گرفتن نرخ پایه یکی از خطاهای بسیار رایج است.

یکی از دلایل این خطا آن است که بیشتر به آنچه انتظار داریم رخ دهد توجه می‌کنیم تا آنچه از نظر آماری محتمل‌تر است. برای مثال، همان تاکسی‌ها را در نظر بگیرید. اگر پنج تاکسی قرمز را پشت سر هم ببینید، احتمالاً احساس می‌کنید که تاکسی بعدی باید برای تنوع زرد باشد. اما صرف‌نظر از اینکه چند تاکسی قرمز یا زرد از مقابل شما عبور کرده باشند، احتمال اینکه تاکسی بعدی قرمز باشد همچنان حدود ۸۰ درصد است. اگر نرخ پایه را به خاطر داشته باشیم، این موضوع را درک خواهیم کرد. با این حال، معمولاً به جای نرخ پایه، بر انتظار خود از دیدن یک تاکسی زرد تمرکز می‌کنیم و در نتیجه احتمال دارد اشتباه کنیم.

نادیده گرفتن نرخ پایه یکی از خطاهای رایج در کار با آمار است. همچنین، ما معمولاً فراموش می‌کنیم که پدیده‌ها در نهایت به میانگین بازمی‌گردند. این اصل بیان می‌کند که هر وضعیتی یک سطح متوسط دارد و انحراف از آن، در نهایت دوباره به سمت همان میانگین میل می‌کند.

برای مثال، فرض کنید یک مهاجم فوتبال که به طور متوسط ماهی پنج گل به ثمر می‌رساند، در ماه سپتامبر ده گل بزند. مربی او از این عملکرد بسیار خوشحال خواهد شد. اما اگر این بازیکن در ادامه سال دوباره به همان میانگین پنج گل در ماه بازگردد، احتمال دارد مربی از او انتقاد کند که چرا روند درخشانش را ادامه نداده است. در حالی که این انتقاد منصفانه نیست، زیرا عملکرد او تنها به میانگین خود بازگشته است.

گذشته‌ی ناقص؛ چرا رویدادهای گذشته را بر اساس آنچه اکنون می‌دانیم به یاد می‌آوریم، نه آن‌گونه که واقعاً تجربه‌شان کرده‌ایم.

ذهن ما تجربه‌ها را به شکلی مستقیم و بی‌واسطه به خاطر نمی‌سپارد. ما دو سازوکار متفاوت برای یادآوری داریم که به آن‌ها «خودِ حافظه» گفته می‌شود و هر یک رویدادها را به شیوه‌ای متفاوت ثبت می‌کنند.

نخست، خودِ تجربه‌گر وجود دارد که احساسات ما را در همان لحظه ثبت می‌کند. پرسش اصلی آن این است:
«الان چه احساسی دارم؟»

در مقابل، خودِ به‌یادآورنده قرار دارد که پس از پایان رویداد، آن را به خاطر می‌سپارد. پرسش اصلی آن این است:
«در مجموع، این تجربه چگونه بود؟»

خودِ تجربه‌گر تصویری دقیق‌تر از آنچه واقعاً رخ داده ارائه می‌دهد، زیرا احساسات ما در لحظه تجربه، دقیق‌ترین بازتاب آن تجربه هستند. اما خودِ به‌یادآورنده که خاطرات را پس از پایان رویداد ثبت می‌کند و در نتیجه دقت کمتری دارد، معمولاً بر حافظه ما تسلط پیدا می‌کند.

دو دلیل برای این برتری وجود دارد. نخست، پدیده‌ای به نام نادیده گرفتن مدت‌زمان است؛ یعنی ما به جای توجه به کل مدت یک تجربه، تنها بر یک بخش خاص از آن تمرکز می‌کنیم. دوم، قانون اوج-پایان است؛ یعنی آنچه در اوج یا پایان یک رویداد رخ می‌دهد، بیش از حد در حافظه ما اهمیت پیدا می‌کند.

نمونه‌ای از تسلط خودِ به‌یادآورنده را می‌توان در پژوهشی مشاهده کرد که خاطرات افراد از یک کولونوسکوپی دردناک را بررسی می‌کرد. پیش از انجام این آزمایش، افراد به دو گروه تقسیم شدند. گروه اول کولونوسکوپی‌های طولانی‌تر و نسبتاً فرساینده‌تری را تجربه کردند، در حالی که گروه دوم تحت عمل کوتاه‌تری قرار گرفتند، اما شدت درد در پایان آن بیشتر می‌شد.

ممکن است تصور کنید ناراضی‌ترین بیماران کسانی بودند که فرایند طولانی‌تر را تحمل کردند، زیرا مدت بیشتری درد کشیده بودند. در واقع، هنگام انجام آزمایش نیز همین‌طور بود. زمانی که از بیماران درباره میزان دردشان سؤال می‌شد، خودِ تجربه‌گر پاسخ دقیقی می‌داد: کسانی که فرایند طولانی‌تری داشتند، احساس بدتری را گزارش می‌کردند.

اما پس از پایان تجربه، زمانی که خودِ به‌یادآورنده کنترل را در دست می‌گرفت، افرادی که فرایند کوتاه‌تر اما پایان دردناک‌تری را پشت سر گذاشته بودند، تجربه خود را ناخوشایندتر ارزیابی می‌کردند.

این پژوهش نمونه‌ای روشن از نادیده گرفتن مدت‌زمان، قانون اوج-پایان و خطاهای حافظه ما را نشان می‌دهد.

ذهن بر ماده؛ چگونه تغییر دادن کانون توجه ذهن می‌تواند افکار و رفتار ما را به‌طور چشمگیری تحت تأثیر قرار دهد.

ذهن ما بسته به نوع کاری که انجام می‌دهد، مقدار متفاوتی انرژی مصرف می‌کند. زمانی که نیازی به تمرکز زیاد نباشد و انرژی کمی مصرف شود، در وضعیتی قرار می‌گیریم که «آسانی شناختی» (Cognitive Ease) نام دارد. اما هنگامی که ذهن باید توجه و تمرکز بیشتری به کار بگیرد، انرژی بیشتری مصرف می‌کند و وارد وضعیت «فشار شناختی» (Cognitive Strain) می‌شود.

این تغییر در میزان انرژی ذهن، تأثیر چشمگیری بر رفتار ما دارد.

در وضعیت آسانی شناختی، سیستم ۱ که شهودی و خودکار است، کنترل ذهن را در دست می‌گیرد و سیستم ۲ که منطقی‌تر و پرانرژی‌تر است، کمتر فعال می‌شود. در نتیجه، ما شهودی‌تر، خلاق‌تر و شادتر هستیم، اما احتمال اشتباه کردن نیز بیشتر می‌شود.

در وضعیت فشار شناختی، سطح هوشیاری ما افزایش می‌یابد و سیستم ۲ کنترل را به دست می‌گیرد. این سیستم، برخلاف سیستم ۱، بیشتر تمایل دارد قضاوت‌های ما را دوباره بررسی کند؛ بنابراین، هرچند خلاقیت ما کاهش می‌یابد، احتمال خطا نیز کمتر می‌شود.

ما می‌توانیم آگاهانه بر میزان انرژی مصرفی ذهن تأثیر بگذاریم تا برای انجام کارهای مختلف، در وضعیت ذهنی مناسب قرار بگیریم. برای مثال، اگر بخواهید پیامی متقاعدکننده‌تر باشد، بهتر است شرایطی ایجاد کنید که آسانی شناختی افزایش یابد.

یکی از راه‌های انجام این کار، قرار گرفتن در معرض اطلاعات تکراری است. وقتی یک پیام بارها تکرار شود یا به شکلی ارائه شود که راحت‌تر در ذهن بماند، متقاعدکننده‌تر به نظر می‌رسد. دلیلش این است که ذهن ما به گونه‌ای تکامل یافته که در برابر پیام‌های آشنا و تکرارشونده واکنش مثبت‌تری نشان دهد. وقتی با چیزی آشنا روبه‌رو می‌شویم، وارد وضعیت آسانی شناختی می‌شویم.

در مقابل، فشار شناختی می‌تواند به ما در حل مسائلی مانند مسائل آماری کمک کند.

برای ایجاد این وضعیت، می‌توان خود را در معرض اطلاعاتی قرار داد که درک آن‌ها کمی دشوارتر است؛ برای مثال، متنی که با قلمی سخت‌خوان نوشته شده باشد. در این حالت، ذهن برای فهم بهتر مسئله انرژی بیشتری صرف می‌کند و در نتیجه، احتمال اینکه بدون دقت کافی از کنار مسئله بگذریم یا به‌سادگی از آن صرف‌نظر کنیم، کمتر می‌شود.

ریسک کردن؛ نحوه‌ی ارائه‌ی احتمال‌ها، قضاوت ما درباره میزان خطر را تحت تأثیر قرار می‌دهد.

شیوه‌ای که ایده‌ها و مسائل برای ما بیان می‌شوند، تأثیر زیادی بر نحوه قضاوت و تصمیم‌گیری ما دارد. حتی تغییرات کوچک در نحوه بیان یک جمله یا سؤال می‌تواند نگاه ما به آن را به‌طور چشمگیری تغییر دهد.

یکی از بهترین نمونه‌های این موضوع، نحوه ارزیابی خطر است.

ممکن است تصور کنید وقتی احتمال وقوع یک خطر به‌طور دقیق محاسبه شده باشد، همه افراد آن را به یک شکل ارزیابی می‌کنند. اما واقعیت این‌گونه نیست. حتی اگر احتمال‌ها کاملاً یکسان باشند، صرفاً تغییر در نحوه بیان آن‌ها می‌تواند قضاوت ما را تغییر دهد.

برای مثال، اگر یک رویداد نادر به‌جای اینکه به صورت یک احتمال آماری بیان شود، به شکل فراوانی نسبی مطرح شود، افراد معمولاً آن را محتمل‌تر تصور می‌کنند.

در آزمایشی که با نام آزمایش آقای جونز شناخته می‌شود، از دو گروه از متخصصان روان‌پزشکی پرسیده شد که آیا ترخیص آقای جونز از بیمارستان روان‌پزشکی بی‌خطر است یا خیر. به گروه اول گفته شد: «بیمارانی مانند آقای جونز ۱۰ درصد احتمال دارند که مرتکب یک عمل خشونت‌آمیز شوند.» به گروه دوم گفته شد: «از هر ۱۰۰ بیماری که شرایطی مشابه آقای جونز دارند، ۱۰ نفر برآورد می‌شود که مرتکب یک عمل خشونت‌آمیز شوند.» با وجود اینکه این دو جمله از نظر آماری کاملاً یکسان بودند، تقریباً دو برابر افراد در گروه دوم با ترخیص او مخالفت کردند.

راه دیگری که باعث می‌شود توجه ما از اطلاعات آماری مهم منحرف شود، غفلت از مخرج کسر (Denominator Neglect) نام دارد. این پدیده زمانی رخ می‌دهد که به جای توجه به آمار، تحت تأثیر تصاویر ذهنی واضح و تأثیرگذار قرار می‌گیریم.

برای مثال، این دو جمله را مقایسه کنید:

«این دارو از کودکان در برابر بیماری X محافظت می‌کند، اما ۰٫۰۰۱ درصد احتمال دارد باعث تغییر شکل دائمی بدن شود.»

در مقابل:

«از هر ۱۰۰ هزار کودک که این دارو را مصرف می‌کنند، یک کودک دچار تغییر شکل دائمی بدن خواهد شد.»

با اینکه این دو جمله دقیقاً یک مفهوم را بیان می‌کنند، جمله دوم تصویر ذهنی یک کودک آسیب‌دیده را در ذهن ایجاد می‌کند و به همین دلیل تأثیر بیشتری بر ما می‌گذارد. در نتیجه، احتمال دارد تمایل کمتری به تجویز یا استفاده از آن دارو داشته باشیم.

ماشین نیستیم؛ چرا انتخاب‌های ما صرفاً بر پایه تفکر منطقی انجام نمی‌شوند.

ما انسان‌ها چگونه تصمیم می‌گیریم؟

سال‌ها گروهی بانفوذ از اقتصاددانان معتقد بودند که انسان‌ها تصمیم‌های خود را صرفاً بر اساس استدلال منطقی می‌گیرند. آن‌ها بر این باور بودند که همه ما بر اساس نظریه مطلوبیت (Utility Theory) انتخاب می‌کنیم. طبق این نظریه، افراد هنگام تصمیم‌گیری فقط به واقعیت‌های منطقی توجه می‌کنند و گزینه‌ای را برمی‌گزینند که بیشترین منفعت یا مطلوبیت را برایشان داشته باشد.

برای مثال، بر اساس نظریه مطلوبیت، اگر شما پرتقال را بیشتر از کیوی دوست داشته باشید، در این صورت ترجیح می‌دهید ۱۰ درصد شانس برنده شدن یک پرتقال را به ۱۰ درصد شانس برنده شدن یک کیوی انتخاب کنید.

به نظر بدیهی می‌رسد، درست است؟

تأثیرگذارترین گروه اقتصاددانان در این حوزه، مکتب اقتصاد شیکاگو بود که مشهورترین چهره آن میلتون فریدمن به شمار می‌رفت. این مکتب با تکیه بر نظریه مطلوبیت استدلال می‌کرد که افراد در بازار، تصمیم‌گیرندگانی کاملاً منطقی هستند؛ افرادی که بعدها اقتصاددان ریچارد تیلر و حقوقدان کس سانستین آن‌ها را «اکون‌ها» (Econs) نامیدند.

بر اساس این دیدگاه، هر فرد مانند یک «اکون» عمل می‌کند؛ یعنی کالاها و خدمات را تنها بر اساس نیازهای منطقی خود ارزش‌گذاری می‌کند. علاوه بر این، ثروت خود را نیز به شکلی کاملاً منطقی ارزیابی می‌کند و فقط به میزان مطلوبیتی که برایش ایجاد می‌کند توجه دارد.

حال تصور کنید دو نفر به نام‌های جان و جنی، هر دو ۵ میلیون دلار ثروت دارند. طبق نظریه مطلوبیت، وضعیت مالی آن‌ها یکسان است؛ بنابراین، هر دو باید به یک اندازه از دارایی خود راضی و خوشحال باشند.

اما اگر موضوع را کمی پیچیده‌تر کنیم چه؟

فرض کنید این ۵ میلیون دلار، نتیجه یک روز قمار در کازینو باشد و این دو نفر با سرمایه‌های کاملاً متفاوتی وارد کازینو شده باشند. جان با تنها ۱ میلیون دلار وارد شده و سرمایه خود را پنج برابر کرده است، اما جنی با ۹ میلیون دلار وارد شده و در پایان تنها ۵ میلیون دلار برایش باقی مانده است.

آیا هنوز هم فکر می‌کنید جان و جنی به یک اندازه از داشتن ۵ میلیون دلار خوشحال هستند؟

احتمالاً نه. این مثال نشان می‌دهد که شیوه ارزش‌گذاری ما فقط به میزان مطلوبیت وابسته نیست و عوامل دیگری نیز در تصمیم‌گیری و احساس ما نسبت به نتایج نقش دارند.

همان‌طور که در بخش بعدی خواهیم دید، چون انسان‌ها آن‌گونه که نظریه مطلوبیت فرض می‌کند کاملاً منطقی عمل نمی‌کنند، گاهی تصمیم‌هایی می‌گیرند که عجیب یا حتی غیرمنطقی به نظر می‌رسند.

احساس درونی؛ چرا به‌جای اینکه تصمیم‌های خود را فقط بر پایه منطق بگیریم، اغلب تحت تأثیر احساسات قرار می‌گیریم.

اگر نظریه مطلوبیت نمی‌تواند رفتار ما را به‌درستی توضیح دهد، پس چه نظریه‌ای می‌تواند؟

یکی از پاسخ‌ها، نظریه چشم‌انداز (Prospect Theory) است که توسط نویسنده این کتاب ارائه شده است.

نظریه چشم‌اندازِ کانمن، نظریه مطلوبیت را به چالش می‌کشد و نشان می‌دهد که هنگام تصمیم‌گیری، ما همیشه به منطقی‌ترین شکل ممکن عمل نمی‌کنیم.

برای مثال، این دو موقعیت را در نظر بگیرید:

در موقعیت اول، ۱۰۰۰ دلار به شما داده می‌شود. سپس باید بین دریافت قطعی ۵۰۰ دلار یا پذیرش یک شانس ۵۰ درصدی برای برنده شدن ۱۰۰۰ دلار دیگر، یکی را انتخاب کنید.

در موقعیت دوم، ۲۰۰۰ دلار به شما داده می‌شود. سپس باید بین از دست دادن قطعی ۵۰۰ دلار یا پذیرفتن یک شانس ۵۰ درصدی برای از دست دادن ۱۰۰۰ دلار، یکی را انتخاب کنید.

اگر تصمیم‌های ما کاملاً منطقی بودند، باید در هر دو موقعیت یک انتخاب یکسان انجام می‌دادیم. اما در عمل چنین نیست. در موقعیت اول، بیشتر افراد دریافت قطعی ۵۰۰ دلار را انتخاب می‌کنند، اما در موقعیت دوم، بیشتر افراد حاضر می‌شوند ریسک کنند.

نظریه چشم‌انداز توضیح می‌دهد که چرا چنین اتفاقی رخ می‌دهد. این نظریه دست‌کم دو دلیل را مطرح می‌کند که نشان می‌دهد ما همیشه منطقی رفتار نمی‌کنیم. هر دوی این دلایل به زیان‌گریزی (Loss Aversion) مربوط می‌شوند؛ یعنی این واقعیت که ما از زیان، بیش از آنکه از سود لذت ببریم، هراس داریم.

دلیل نخست این است که ما ارزش چیزها را بر اساس نقطه مرجع ارزیابی می‌کنیم. اینکه در دو مثال بالا با ۱۰۰۰ دلار یا ۲۰۰۰ دلار شروع می‌کنیم، بر تمایل ما به ریسک کردن تأثیر می‌گذارد، زیرا نقطه شروع، نحوه ارزش‌گذاری موقعیت را تغییر می‌دهد. در مثال اول، نقطه مرجع ۱۰۰۰ دلار است و در مثال دوم ۲۰۰۰ دلار. بنابراین، رسیدن به ۱۵۰۰ دلار در مثال اول یک برد محسوب می‌شود، اما در مثال دوم به شکل یک زیان ناخوشایند احساس می‌شود. هرچند این شیوه استدلال از نظر منطقی درست نیست، اما ما ارزش را به همان اندازه که بر اساس مقدار واقعی آن می‌سنجیم، بر پایه نقطه شروع نیز ارزیابی می‌کنیم.

دلیل دوم، اصل کاهش حساسیت (Diminishing Sensitivity) است. بر اساس این اصل، ارزشی که ما احساس می‌کنیم، همیشه با ارزش واقعی آن یکسان نیست. برای مثال، کاهش دارایی از ۱۰۰۰ دلار به ۹۰۰ دلار، به اندازه کاهش از ۲۰۰ دلار به ۱۰۰ دلار ناراحت‌کننده به نظر نمی‌رسد، با اینکه در هر دو حالت ۱۰۰ دلار از دست رفته است. به همین ترتیب، در مثال بالا، کاهش از ۱۵۰۰ دلار به ۱۰۰۰ دلار از نظر ذهنی زیان بزرگ‌تری احساس می‌شود تا کاهش از ۲۰۰۰ دلار به ۱۵۰۰ دلار، هرچند مقدار هر دو زیان برابر است.

تصویرهای نادرست؛ چرا ذهن برای توضیح جهان، تصویرهای کاملی می‌سازد، اما همین تصویرها باعث اعتمادبه‌نفس کاذب و اشتباه می‌شوند.

برای درک موقعیت‌های مختلف، ذهن ما به‌طور طبیعی از انسجام شناختی استفاده می‌کند؛ یعنی برای توضیح ایده‌ها و مفاهیم، تصویرهای ذهنی کاملی می‌سازد. برای مثال، هر یک از ما تصویرهایی از وضعیت‌های مختلف آب‌وهوا در ذهن داریم. تصویر ذهنی ما از تابستان ممکن است آفتابی درخشان و هوایی گرم باشد که گرمایش را احساس می‌کنیم.

این تصویرهای ذهنی تنها به درک بهتر موضوعات کمک نمی‌کنند، بلکه هنگام تصمیم‌گیری نیز به آن‌ها تکیه می‌کنیم.

وقتی تصمیمی می‌گیریم، به این تصویرهای ذهنی مراجعه می‌کنیم و فرض‌ها و نتیجه‌گیری‌های خود را بر اساس آن‌ها شکل می‌دهیم. برای مثال، اگر بخواهیم تصمیم بگیریم در تابستان چه لباسی بپوشیم، معمولاً به تصویر ذهنی خود از آب‌وهوای تابستان تکیه می‌کنیم.

مشکل اینجاست که بیش از حد به این تصویرهای ذهنی اعتماد می‌کنیم. حتی زمانی که آمار و اطلاعات موجود با آن‌ها سازگار نیست، باز هم اجازه می‌دهیم این تصویرها ما را هدایت کنند. برای مثال، ممکن است هواشناس هوای نسبتاً خنکی را برای تابستان پیش‌بینی کند، اما شما همچنان با شلوارک و تی‌شرت از خانه خارج شوید، زیرا تصویر ذهنی‌تان از تابستان چنین لباسی را مناسب می‌داند. در نتیجه، ممکن است بیرون از خانه احساس سرما کنید.

به‌طور خلاصه، ما بیش از اندازه به تصویرهای ذهنی خود، که اغلب نادرست هستند، اطمینان داریم. با این حال، راه‌هایی وجود دارد که می‌توان این اعتماد بیش از حد را کاهش داد و پیش‌بینی‌های دقیق‌تری انجام داد.

یکی از این راه‌ها استفاده از پیش‌بینی بر پایه طبقه مرجع (Reference Class Forecasting) است. به‌جای اینکه قضاوت خود را بر اساس تصویرهای کلی ذهنی انجام دهید، از نمونه‌های مشخص و تجربه‌های گذشته برای پیش‌بینی دقیق‌تر استفاده کنید. برای مثال، به آخرین باری فکر کنید که در یک روز خنک تابستانی از خانه خارج شدید. آن روز چه لباسی پوشیده بودید؟

علاوه بر این، می‌توانید برای مدیریت خطرها، یک برنامه بلندمدت داشته باشید که در آن، برای هر دو حالت موفقیت و شکست در پیش‌بینی، اقدامات مشخصی از قبل در نظر گرفته شده باشد. با آمادگی و پیش‌بینی، به‌جای تکیه بر تصویرهای کلی ذهنی، بر شواهد و تجربه‌ها اتکا می‌کنید و در نتیجه پیش‌بینی‌های دقیق‌تری خواهید داشت. در مثال آب‌وهوا، این می‌تواند به سادگی همراه داشتن یک پلیور، برای احتیاط، باشد.

جمع‌بندی نهایی

پیام اصلی این کتاب:

کتاب تفکر، سریع و کند نشان می‌دهد که ذهن ما از دو سیستم تشکیل شده است. سیستم اول به‌صورت شهودی و خودکار عمل می‌کند و به تلاش کمی نیاز دارد، در حالی که سیستم دوم سنجیده‌تر و تحلیلی‌تر است و به توجه و تمرکز بیشتری احتیاج دارد. اینکه در هر لحظه کدام‌یک از این دو سیستم کنترل ذهن را در دست داشته باشد، بر افکار، تصمیم‌ها و رفتارهای ما تأثیر می‌گذارد.

توصیه‌های کاربردی

پیام خود را تکرار کنید.

پیام‌ها زمانی متقاعدکننده‌تر هستند که بارها در معرض آن‌ها قرار بگیریم. احتمالاً دلیل این موضوع آن است که ذهن انسان در طول تکامل آموخته است چیزهایی را که بارها با آن‌ها روبه‌رو می‌شود و پیامد منفی ندارند، قابل اعتمادتر و مطلوب‌تر بداند.

اجازه ندهید رویدادهای نادر که بیش از حد در رسانه‌ها پوشش داده می‌شوند، بر قضاوت شما اثر بگذارند.

حوادث و فجایع بخش مهمی از تاریخ ما هستند، اما اغلب احتمال وقوع آن‌ها را بیش از حد واقعی برآورد می‌کنیم، زیرا تصاویر و گزارش‌های پررنگ رسانه‌ها آن‌ها را در ذهن ما ماندگارتر کرده‌اند.

وقتی حال روحی بهتری دارید، خلاق‌تر و شهودی‌تر فکر می‌کنید.

در زمانی که احساس بهتری دارید، بخشی از ذهن که مسئول هوشیاری و تحلیل دقیق است، تا حدی آرام‌تر می‌شود. در نتیجه، کنترل ذهن بیشتر در اختیار سیستم سریع‌تر و شهودی‌تر قرار می‌گیرد؛ سیستمی که خلاقیت بیشتری نیز به همراه دارد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا